می نویسم برای دخترم در آخرین شب بارداری- قسمت اول -
سلام دختر مهربون و خانوم من
قرار بود این مطلب رو شب اخر بارداری برات بذارم ولی شما منو غافلگیر کردی
شما در روز جمعه 26/2/93 ساعت 14:10 طبیعی به دنیا اومدی. حالا خلاصه ای از 9 ماه بارداری :
امشب گویا آخرین شبیه که شما در دل من زندگی می کنی هر چقدر صبر کردیم شما پایین نیومدی که نیومدی و چون ممکن بود برای سزارین دیگه دیر بشه تصمیم گرفتیم که فردا صبح سزارین انجام بشه
دوست داشتم بتونم طبیعی به دنیات بیارم و اون لحظه بغلت کنم ببوسمت و بگم به دنیا خوش اومدی و برات دعا کنم که عاقبت بخیر و پیشونی سفید بشی اما نشد
امشب حال عجیبی دارم 9 ماه با تو زندگی کردم 9 ماه باهات نفس کشیدم 9ماه باهات خندیدم و گریه کردم 9 ماه خوابت رو دیدم ترسیدم و یا آروم شدم . امشب اومدم برات ازین 9 ماه بنویسم:
از همون اول اولش که با بی بی چک تازه فهمیده بودم یه موجود کوچولو توی وجود من شکل گرفته و اینکه چقدر از فهمیدن این موضوع خوشحال شدم اما بازم تا آزمایش نمی دادم دلم آروم نمیشد باید مطمئن می شدم بالاخره آزمایش دادم و با اینکه جواب آزمایش کاملا مشخص بود که من باردارم اما بازم باید از یه دکتر می پرسیدم تا مطمئن بشم و پرسیدم و جواب + بود. از بابا بگم که چقدر هم خوشحال بود و هم شوکه شده بود و اینکه می گفت من هنوز باورم نمیشه که دارم پدر میشم نمیدونم شاید تو ما رو غافلگیر کرده بودی شایدم می خواستی ما رو از دنیای کوچیک خودمون به یه دنیای بزرگتر ببری
بازم به تکاپو افتادم تا برم دکتر ابتدا رفتم درمانگاه نزدیک خونه (شهید رجایی) و پیش خانوم دکترصدیقه افشارزاده ایشون هم تایید کردن و داروها و آزمایشات لازمه رو برام تجویز کردن . تا اواسط ماه 4 ام پیش ایشون می رفتم. آزمایشات مختلفی رو انجام دادم مثلا یه چکاپ کلی که همون اول ازم گرفتن که اونجا قندم مرز بود و دکتر برام آزمایش تست گلوکز داد ولی خدا رو شکر همه چیز خوب و نرمال بود. علاوه بر این دوباره تو ماه 6 یا 7 بود که دوباره این آزمایش رو دادم و بازم نرمال بود خدا رو شکر با وجود اینکه توی این دوره همش دلم شیرینی می خواست قند خونم همیشه نرمال بود . علاوه بر دکتر بهداشت هم می رفتم و چکاپ می شدم
حدودا اواسط ماه 2 بودم که آروم آروم حالم بد میشد صبح ها خیلی حال بدی داشتم، ظهر ها وقتی که شروع به غذا پختن می کردم با بوی پیاز داغ، حتی بعضی روزها بعد از ظهر و شب حالم بهم می خورد
خیلی مواقع دیگه خسته میشدم اما بازم فکر کردن به این موضوع که اینا همه نشونه وجود یه نازنین در وجود منه آرومم می کرد کم کم و با اتمام ماه 4 ام حالم بهتر و بهتر می شد تا اینکه در هفته 12 بودم که باید برای آزمایش غربالگری اقدام می کردم توی این آزمایش نی نی هایی که از نظر ژنتیک مشکل دارن شناسایی میشن. رفتم سونوگرافی بیمارستان سینا دکتر رضایی (یادم باشه از سونو هات هم برات بگم)
این سومین سونوگرافی بود که تا اونجا می رفتم خدا رو شکر همه چیز خوب بود ولی دکتر گفت طول سرویکس (گردن رحم) یه خورده کمه من نمی دونستم این یعنی چی فقط اونجا از دکتر پرسیدم آیا خطرناکه که گفت زیاد نه ولی بازم از دکترت بپرس. متاسفانه من یادم رفت با دکتر درین باره صحبت کنم اما خانوم دکتر هم دقت نکرد و چیزی نگفت . اومدم و شروع کردم به جستجو و تکاپو در اینترنت که اصلا سرویکس چی هست و فهمیدم که منظور گردن رحم هست و باید معمولا بالای 30 میلیمتر باشه که برای من 28 بود و کسانی که این مشکل رو دارن باید سرکلاژ بشن یعنی دهانه رحمشون دوخته بشه تا نی نی جاش محکم تر باشه
سر همین مشکل دکترم رو عوض کردم و از اون به بعد رفتم پیش آقای دکتر هادی آریامنش . در هفته های 15 یا 16 بودم که دکتر گفت برای سرکلاژ دیر شده و باید با استراحت مطلق و یه سری داروها نی نی رو هر طور شده نگهش داری . داروهایی که به داروهای معمولم اضافه شده بود یه قرص ازوکسوپرین بود برا یجلوگیری از زایمان زود رس و یه آمپول پرولوتون برای جلوگیری از سقط که اوایل با فاصله بیشتر استفاده می شد ولی کم کم فاصله اش کمتر می شد. دیگه نگرانی های من بیشتر شد چه شب هایی که خواب می دیدم که (خدا نکرده) تو رو از دست دادم و با ترس و استرس یا گاهی گریه از خواب می پریدم و بعد از اینکه متوجه می شدم خواب بوده دوباره خدا رو شکر می کردم و می خوابیدم. باید نمازم رو نشسته می خوندم از دستشویی فرنگی (گل به روتون) استفاده می کردم مسافرت نمی رفتم کار سنگین نمی کردم پله بالا و پایین نمی کردم خلاصه شرایط با سنگین شدن شما سخت تر می شد البته همش نگران خودت بودم حاضر بودم هر سختی رو تحمل کنم تا شما سلامت باشی ناگفته نماند که بابایی هم در این مدت خیلی خیلی کمک حال و مراقب من بود و هوامونو داشت (این یعنی تو براش خیلی عزیز و مهم بودی)
ادامه دارد


می نویسم برای دخترم در آخرین شب بارداری- قسمت اول -
